۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

درد دلی دیگر


دو روزی بود که دل دردهای زیادی داشتم، انگار این دردها شروع آشنایی با درد دیگری بود ؛ درد دلم شدت گرفته بود و امانم را بریده بود خلاصه به مرکز درمانی مراجعه کردم و آنها با انجام یکسری آزمایشات تشخیص آپاندیسیت دادند ولی با مراجعه به بیمارستان گفتند که آپاندیسیت نیست ولی جراح تشخیص آپاندیس می داد و می خواست که هر چه زودتر باید جراحی شوم و حق الزحمه هم باید آزاد پرداخت می کردم که از عهده آن بر نمی آمدم خلاصه با نامه جراح و تشخیص پزشکان دیگر به بیمارستان دولتی مراجعه کردم و قرار بر جراحی گذاشته . بله این ها را گفتم که به اینجا برسم درست زمانی که در بیمارستان منتظر ویزیت نشسته بودم خانمی مراجعه کرد که او هم مانند من از درد آپاندیسیت مراجعه کرده بود و دردهای فراوانی داشت ولی با دردهای زیادی که داشت و می دانست که اگر جراحی نشود از بین می رود ولی باز بی تابی می کرد و از خواهرش که همراهش بود تقاضای بازگشت خانه را داشت ؛ خواهرش نیز مانند خودش با استرس زیاد نگران بود که اگر بستری شود چه می شود. بالاخره ما باهم برای جراحی رفتیم و من هنوز روی تخت نرفته بودم که او را از اتاق عمل بیرون آوردند؛ حال آنچه گذشت بماند چون روی صحبتم خودم نیستم بیشتر آشنایی با آن خانم را باید بگویم و اینکه دلیل آن همه استرس چه است. زمانی که دیگر به خود آمدم و مرا به بخش بردند ساعت 5 صبح بود و در آنجا بود که آن خانم را دوباره دیدم درست روبروی تخت من قرار داشت . ولی خیلی بی تابی می کرد. ساعت ده صبح بود که بیدار شدم ؛ آن خانم را دیدم که با تزریقاتی که برایش انجام داده بودند تازه کمی آرام گرفته بود .
دیگر غروب بود بخش از ملاقات کننده ها خالی شده بود و آن خانم هم کمی بهتر شده بود تازه فهمیدم که آپاندیس در شکمش ترکیده بود و کارش را سخت تر کرده بود؛ خلاصه توانستم که ارتباط با او برقرار کنم و علت استرس و بی تابی اش را پرذسیدم، از اینجا به بعد از زبان خودش می گویم:
دختر جوانی بودم و در شهر یزد زندگی می کردم ولی با حضور رسم و رسومات آن شهر و آن دوره دختری بودم که از زمان ازدواجم گذشته بود و هر کسی به خواستگاری نمی آمد و خانواده هم این را مدام به رخم می کشیدند. خواهرم در کرج زندگی می کرد و در همسایگی آن ها خانواده ای بودند که مرا برای پسرشان پسندیده بودندو من بی خبر از همه جا با قول و قرار خانواده ی خودم و همسرم روبرو شدم و با آمدن آنها به منزلمان رسماً نامزد شدیم. در طی مدت نامزدی من همسرم را ندیدم و چند ماه بعد عقد کردیم و طی مراسمی عروسی کردم و به کرج آمدم و در منزل پدر همسرم زندگی می کردیم همسرم مرد خوبی بود دین و اعتقادات اسلامی داشت و از اول جنگ هم در جبهه بود و چندین بار هم مجروح شده بود بقول معروف بدنش میزبان ترکش ها و یادگارهای جنگ هست . من هم با او زندگی بدی نداشتم خوب بود ، کارش آزاد بود در حقیقت کارگر بود و می گفت که در شرکت یا کارخانجات وی نپذیرفتند، در همین زمان می دیدم که پدرش او را به تهران می برد برای مداوا تقریباً هفته ای یکبار او را می برد . در این زمان بود که دیدم که همسرم از اجتماع گریزان است و تجمع و میهمانی ها را نمی توانست تحمل کند .
یک سال از ازدواجمان می گذشت و دخترم به دنیا آمده بود بعد هم آرام آرام سر و صدا در خانه زیاد شد به واسطه ی شیطنت های دخترم در این زمان همسرم دیگر کاملاً عیان شد و فهمیدم که بخاطر مجروحیت هایی که در جبهه داشته به شدت از نظر تعادل روحی به هم می ریزد و به اصطلاح موجی شده بود. اول که از این مورد ناراحت شدم که چرا قبل مرا در جریان نگذاشته بودند که در ازدواجم تصمیم گیری کنم بعد پای پدر و مادرم به میان آمد و آن ها که نمی خواستند مهر مطلقه بودن بر پیشانی من بخورد و آبرویشان هم برود شروع کردند به موعظه خواندن خلاصه کلام اینکه من تصمیم گرفتم که بمانم و زندگی کنم.
دوباره زندگی مان به صحنه اصلی خود بازگشت ولی هرازچندگاهی همسرم تعادل روحی خود را از دست می داد و باید برای معالجه تحت درمان قرار می گرفت، من هم دخترم را عادت دادم به آرام گرفتن و اینکه شیطنت نکند . دخترم دو ساله شده بود و پدر و مادر همسرم خواستند که ما برای خودمان خانه ای اجاره کنیم و اینکه من خودم باید کارهای مربوط به همسرم را هم انجام می دادم . ما نقل مکان کردیم به خانه استیجاری و بعد از چند وقت فرزند دوم که به خواسته ی همسرم و خانواده اش که پسر می خواستند به دنیا آمد این دفعه مشکلات بیشتر شد دیگر اقوام با ما رفت و آمد نمی کردند چون همسرم تعادلش که به هم می خورد شروع می کرد به فحاشی و حرف های چرندی که به همه می گفت ، از طرفی پسرم روز به روز که بزرگ تر می شد به واسطه ی لوس کردن اطرافیان شیطنت بیشتری می کرد و خیلی پر سر و صدا شده بود و به حرف من هم گوش نمی داد؛ کار روز بروز سخت تر می شد و ما از نظر مالی هم در مضیقه بودیم وقتی هم که به همسرم گفتم چرا تحت پوشش بنیاد جانبازان نیستیم گفت که زمان جنگ هر چه در منطقه ی جنگی بوده تصفیه نکرده است و تمام مدارکش هم دور ریخته اند و زمانی هم که بیماریش عود می کند و به بیمارستانهایی که آن موقع بستری بوده مراجعه می کند تمام مدارکی که اینها فکر می کردند بایگانی شده است در واقع هیچ چیزی نداشتند که ثابت کنند که مجروح جنگی است از طرف بنیاد جانبازان هم که من فکر می کنم چون پارتی نداشتیم قبولمان نکردند و بعد چه قدر برو بیا فقط دفترچه خدمات درمان را دادند .
و بخاطر هزینه های سنگین بیمارستان هم که نتوانستیم خانه بخریم نمی دانید که وقتی اوضاع همسرم به هم می ریزد چه می شود دیگر هیچ نمی فهمد بچه ها را کتک می زند وسایل خانه را می شکند و مرا تا جایی که جان دارم می زند حرف های رکیک و زننده می زند و خیلی شب ها ما را از خانه بیرون می کند و بعد از اینکه خوب می شود تازه عین بچه ها شروع می کند به گریه و زاری و اینکه مرا ببخشید اشتباه کردم اصلاً چرا من اینقدر بد هستم خدا مرا نخواهد بخشید و.... خوب می دانید واقعاً وقتی بهم می ریزد نمی داند که چه می کند اصلاً نمی فهمد الان هم که سالی 4 5 بار بستری می شود همین هفته پیش بعد از 20 روز بستری بئدن به خانه آوردیمش .
حالا فهمیدی چرا استرس دارم من بیمارستان هستم در حالی که در خانه نمی دانم چه می گذرد خانواده اش هم که قبول ندارن چون هم آنها پیر شده اند و هم حال همسر من بیشتر وخیم شده تازه خانواده اش می گویند از وقتی با من ازدواج کرده بیماریش بیشتر شده به خواهرم هم گفتم که بچه ها را به خانه ی خودشان ببرد ولی همسرم اجازه نداده.
وقتی صحبت های آن خانم به اینجا رسید و فردا هنگام ملاقات همسرش را دیدم دگرگون شدم مردی از تل خاکسترهای دوران جنگ که در چشمانش معصومیت موج می زد ؛ مرد بی پناهی که تنها پناه گاهش زن و فرزندانش است که آیا فرزندان این را قبول می کنند که پدرشان اگر به این حال و روز است زمانی جوانی بوده که برای همین مرز و بوم جان را در کف دستش گرفته و رفته ؟ به راستی این همه بی عدالتی برای چه؟ آن خانم می گفت این ها از تبعیضاتی است که خداوند می گذارد .
آیا براستی خدا تبعیض می گذارد یا ما خودمان هستیم که در زندگی و سرنوشتمان تأثیر داریم


هر کسی را توتمی است و توتم ذکر است. و مگر نه زندگی ، هیچ نیست جز فراموشی ؟ و خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که دیگر هیچ چیز به یاد نمی آورد؟! که آدمیت یعنی از دست دادن بهشت، یعنی هبوط، تبعید، کویر، غربت، تنهایی و همنشینی و همخانگی با مرغ و مور و مگس ! و خوشبخت ، بدبختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است، اما بدبخت – آن که هنوز سرگذشت خویش را به یاد می آورد- خوشبختی است که رنج بردن را همچنان حس می تواند کرد. چه هنوز آدم است، و هر کسی آدم است، اگر هنوز فراموش نکرده باشد! دکتر شریعتی
این متن از دکتر رو زدم فقط برای اینکه متن بالا رو تکمیل کرده باشم و بگویم که هنوز بقول دکتر خوشبختی هیچ نیست جز لذت و آرامش کسی که هیچ چیز را به یاد نمی آورد . و خوشبخت بدبختی است که آدم بودن خویش را از یاد برده است و بدبخت آن که هنوز سرگذشت خود به یاد می آورد . نمی دانم تا چه اندازه توانستم مطلب را درست ادا کنم .
تکامل یعنی چی ؟ خدا یعنی کی؟ انسان دیگه.....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر