۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

زنان بیشتر دچار عذاب وجدان می‌شوند


دویچه وله: طبق نتایج یک تحقیق علمی، زنان بیشتر و سریع‌تر از مردان دچار عذاب وجدان می‌شوند. محققین دلیل آن را تفاوت در تربیت زن و مرد می‌دانند. به نظر آنان احساس عذاب وجدان در زنان بیش از حد نیست، بلکه در مردان کمتر از حد است.

طبق نتایج یک تحقیق علمی در اسپانیا احساس عذاب وجدان و شدت آن، ارتباطی تنگاتنگ با جنسیت و سن انسان دارد. زنان بیشتر و سریع‌تر از مردان دچار عذاب وجدان می‌شوند. محققین دلیل آن را تربیت متفاوت زن و مرد می‌دانند.

هنوز هم جامعه از زنان انتظار دارد که قدرت درک دیگران را داشته باشند، ولی توقع از مردان در این زمینه کمتر است. به همین دلیل مردان ، به ویژه در سنین پایین، بسیار کمتر از زنان دچار عذاب وجدان می‌شوند. تازه در سنین ۴۰ تا ۵۰ سالگی مردان در این مورد به زنان نزدیک می‌شوند.

توانایی درک دیگران

محققین در ارزیابی نتایج خود می‌گویند، احساس عذاب وجدان در زنان بیش از حد نیست، بلکه در مردان کمتر از حد است. مردان کمتر از زنان متوجه می‌شوند که باعث ناراحتی فردی شده‌اند یا برای او مزاحمت ایجاد کرده‌اند. این توانایی را مردان به مرور زمان در سنین بالاتر به دست می‌آورند، در صورتی که زنان از سنین کودکی طوری تربیت می‌شوند که قادر به مراقبت از دیگران باشند.

زنان در سنین متفاوت

در بین زنان نیز احساس عذاب وجدان اشکال متفاوتی در سنین گوناگون دارد. زنان جوان وقتی مسبب ناراحتی کسی می‌شوند، بیشتر با آن شخص احساس همدردی می‌کنند. ولی وقتی سن زنان بالاتر می‌رود، آنان کمتر احساس همدردی می‌کنند و بیشتر نگران خودشان هستند. آنان بیشتر به این فکر می‌کنند که ایجاد ناراحتی برای دیگران چه عواقبی برای خودشان می‌تواند داشته باشد و همچنین از اینکه عذاب وجدان دارند، ناراضی هستند.

این تحقیق توسط محققین دانشگاهی در اسپانیا انجام گرفته و نتایج آن در نشریه انگلیسی‌زبان "ژورنال اسپانیایی روانشناسی" منتشر شده است. در این تحقیق ۳۶۰ زن و مرد از سنین گوناگون مورد آزمایش‌های روان‌شناختی قرار گرفته‌اند.

ابراز نگرانی عفو بین المللی نسبت به خطر تجاوز به زنان در هائیتی


شهرزاد نیوز: سازمان عفو بین‌الملل با انتشار بیانیه ای نگرانی خود را نسبت به خطر تجاوز به زنان در هائیتی اعلام کرد. در این بیانیه با اشاره به تجربه سوانح طبیعی پیشین از جمله سونامی و گردباد نرگس، گفته شده است، با بروز این سوانح نوعی آنارشی حاکم می گردد که در آن زنان و کودکان در موقعیت حساس و شکننده‌ای قرار می گیرند. برخی از این شرایط سواستفاده می کنند و آمار خشونت فیزیکی و تجاوز به زنان افزایش می یاید.

در جریان زلزله اخیر هائیتی که نقاطی از پایتخت و شهرهای اطراف را با خاک یکسان کرد، صدها زندانی به خیابان‌ها ریختند و به غارت و چپاول پرداخته‌اند.

از همین رو نیروهای پاسدار صلح سازمان ملل- گرچه با تاخیر- ماموریت یافتند که به محافظت از مردم آواره و بی دفاع بپردازند. این نیروها در روزهای اول وقوع زلزله به شدت مورد انتقاد قرار گرفتند، زیرا از مداخله در امور مشابه خودداری کرده بودند.

ماریو آندرسول، رئیس پلیس، اعلام کرده است که بخشی از زندان شهر بر اثر زلزله ویران شده و تعدادی از زندانیان از آن گریخته‌اند. به گفته او حدود 7000 زندانی مسئول افزایش روند تجاوز و آزار جنسی زنان و دخترانی هستند که در چادرها زندگی می‌کنند. وی از تعداد قربانیان این خشونت‌ها ابراز بی‌اطلاعی کرد.

او در مصاحبه با آسوشیتدپرس گفت، پیش از زلزله نیروی پلیس تقریبا 8000 پرسنل داشت. از این تعداد حداقل 70 نفر کشته شده‌اند، 400 نفر زخمی شده‌اند و 500 نفر مفقودالاثرند. و از کل 6000 پلیس پایتخت در مجموع پس از زلزله فقط 3400 نفر به خدمت بازگشته‌اند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

اگر مجبور نبودیم مهاجرت نمی‌کردیم


گزارشی درباره کودکان افغان ساکن کرج
روزنامه اعتماد؛ آیدین فرنگی: «برادرم بنائی می‌کرد که از طبقه چهارم افتاد و داغون شد. بچه‌اش حالا شش ماهه است. بچه‌اش را ندید.»، «حس بدی پیدا می‌کنم وقتی به ما می‌گویند افغانی و ما را اشغالگر می‌دانند. کسانی هم هر روز با رفتارشان یادمان می‌اندازند که اینجا وطن ما نیست.»، «بابام و برادرهام چاه‌کنی می‌کنند. موقع کار سنگ خورده به چشمم بابام و حالا یک چشمش نمی‌بیند.»، «بابام زمان جنگ افغانستان 18 روز توی برف و یخ گیر می‌افتد و برای همین قدرت کار کردن را از دست داده.»، «اگر ما در افغانستان مشکلات نداشتیم که هیچ وقت مهاجرت نمی‌کردیم.»... جمله‌های بالا را از میان گفته‌های بچه‌های افغان ساکن کرج انتخاب کرده و کنار هم گذاشته‌ام؛ جمله‌هایی که می‌توانند معرف شرایط زندگی این کودکان باشند.

صبح جمعه یک روز خوش‌آب‌وهوای دی‌ماهی، حدود 20 کودک افغان کنار پارکی نزدیک چهارراه طالقانی کرج گرد آمده بودند تا همراه چند داوطلب ایرانی فعال در زمینه حقوق کودک، گشت‌وگذاری تفریحی را در اطراف کرج تجربه کنند. فعالان داوطلب از اعضای سازمان غیردولتی «کیانا»ی کرج بودند؛ گروهی فرهنگی، اجتماعی که در حوزه آموزش و ساماندهی کودکان کار و خیابان این شهر فعالیت می‌کند. مقصد روستای «بیلقان» بود و بچه‌ها تا عصر وقت داشتند در حیاط بزرگ و زیبای میزبانی داوطلب بازی کرده، نقاشی بکشند و شاد باشند و سپس برای بازی فوتبال به محوطه‌ای در نزدیکی روستا بروند...

«قندعلی رحیمی» که بچه‌ها «قندآقا» صدایش می‌زدند 16 سال داشت و موهایش را به قول هم‌بازی‌هایش «سیخ‌سیخی» و به تعبیر خودش «به‌هم‌ریخته» درست کرده بود. «11 سال پیش از افغانستان مهاجرت کردیم آمدیم کرج. خودم از هشت سالگی کار می‌کنم. کارگری ساختمان، باربری برای عمده‌فروشی‌های خشکبار و پوستر چسباندن و تراکت پخش کردن برای شرکت‌های تبلیغاتی کارهایی است که در این مدت انجام داده‌ام. سال قبل برادرم رفت افغانستان و آنجا ازدواج کرد. بعد از برگشتن به ایران هم رفت سر کار ساختمانی. یک روز خبر آوردند از طبقه چهارم پرت شده پایین. وقتی در بیمارستان بالای سرش رسیدیم تمام کرده بود. بچه‌اش را ندید و مرد. حالا نوزادش شش ماهه است. ما 12 نفری در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کنیم. زن‌داداشم هم با ما می‌ماند. می‌خواستند برای برادرم دیه بدهند، اما مادرم دیه را بخشید، آنها هم با اصرار هشت میلیون تومان به بچه‌اش دادند که حالا در حساب صاحب‌کار برادرم به امانت مانده.» اینها شرحی است که قندآقا درباره زندگی‌اش می‌دهد.

«سعیده وامبخش»، فعال داوطلبی که بیشتر در حوزه سلامت کودکان مهاجر فعالیت دارد، مقوله فقدان شناسنامه را مهم‌ترین مشکل کودکان افغان متولد ایران دانسته می‌گوید: «بیشتر بچه‌های افغانی که در ایران به دنیا می‌آیند فاقد شناسنامه هستند و سفارت افغانستان هم اقدام موثری در این زمینه انجام نمی‌دهد. همین مساله باعث شده در موضوع درمان این کودکان مشکلات زیادی پیش بیاید. به عنوان مثال چند وقت پیش کودک شیرخوار افغانی که حنجره‌اش به صورت مادرزادی سوراخ داشت را برای عمل به بیمارستان بردیم، اما به‌رغم همکاری جراحان، چون این کودک شناسنانه‌ نداشت، بیمارستان طبق ضوابطی که دارد از پذیرش او سرباز زد.»

«نوید امینی» 13 ساله، شیفته فوتبال و تکواندو بود و عشقش «کریستین رونالدو». خانواده‌اش 11 سال قبل به ایران می‌آیند و چهار سال نخست را در بندرعباس می‌گذرانند و بعد ساکن کرج می‌شوند. «هرچند ما جزو مهاجرهای کارت‌دار هستیم، موقع دیدن پلیس دلهره پیدا می‌کنیم. بابام می‌گوید جوری لباس نپوشیم که پلیس به ما گیر بدهد. می‌گوید هر کس دیگری هم هر چیزی گفت کاری به کارش نداشته باشیم.» نوید بعد از گفتن جمله‌های بالا اضافه می‌کند: «وقتی به ما می‌گویند افغانی حس بدی پیدا می‌کنم. اگر به تو هم بگویند اشغالگر هستی و اینجا وطن تو نیست، فکر نکنم حس خوبی داشته باشی. وقتی می‌بینی یک نفر در محلی عمومی داد می‌زند: "افغانی رو نگاه!" آن موقع احساس غریبه بودن را خوب می‌فهمی.»

وامبخش، فعال داوطلب ایرانی، مشکل دیگر بچه‌های مهاجر افغان را در زمینه تحصیلی دانسته تاکید می‌کند: «متاسفانه به دلیل بالاتر رفتن سن بیشتر بچه‌های افغان از حد قانونی تحصیل در مقاطع معین، آنها فرصت درس خواندن در مدرسه‌های دولتی را پیدا نمی‌کنند و برای ادامه تحصیل باید در کلاس‌های غیرحضوری و آزاد ثبت نام کنند که به دلیل مشکلات شدید مالی، خانواده‌ها توانایی تامین هزینه سنگین این دوره‌ها را ندارند.»

«عزیز تاجیک»(عزیز آقا) 13 ساله، محبوب همه بود و محجوب و آرام. او که در غیاب مادرش وظیفه پختن غذا را در خانه‌شان بر عهده دارد، حکایتش را چنین بازگو می‌کند: «مدتی است مادرم برای عروسی برادرش رفته افغانستان. من هر وقت مادرم غذا می‌پخت با دقت نگاه می‌کردم و حالا پختن همه غذاها را بلدم. یک ساله بودم که خانواده‌ام به ایران آمده‌. دو خواهر و برادرم اینجا متولد شده‌اند. روزها خواهرهای بزرگترم در یک شرکت به پاک کردن سبزی مشغول می‌شوند. کار تمیزی است. برادرهایم هم به پدرم کمک می‌کنند. آنها چاه‌کن هستند. موقع کار پدرم یک چشمش را از دست داده. بعد از ظهرها هم در پارک آدامس می‌فروشم. البته گاهی بعضی بچه نمی‌گذارند کار بکنم و مرا به پارک راه نمی‌دهند.»

عزیزآقا که در موسسه کیانا و در مقطع سوم ابتدایی درس می‌خواند آرزو دارد روزی پزشک شود و دردهای مردم شهرش را درمان کند. او می‌گوید دوست دارد به شهرشان برود و آنجا را ببیند، اما دوباره می‌خواهد به ایران برگردد، چون افغانستان هنوز وضع خوبی برای زندگی ندارد. عزیز ماجرای دیگری را هم تعریف می‌کند: «روزی در پارک زن ایرانی بدبختی را دیدم که خودش گدایی و شوهرش اسفند دود می‌کرد. بچه‌ای هم توی بغل زن بود. دلم به حالشان سوخت. رفتم با آنها حرف بزنم. زن گفت ما بدبخت هستیم. من نگاه‌شان کردم و بعد بچه شان را بوسیدم و رفتم...»

«فعالیت‌های گروه کودکان کار و خیابان کیانا فقط به زمینه‌های هنری، بهداشتی محدود نمانده، بلکه توجه به تحصیل و آموزش کودکان کار، چه ایرانی و چه مهاجر دغدغه اصلی ماست.» این را «بهنام اخوت‌پور» مدیر گروه کیانا گفته می‌افزاید: «در مورد تحصیل کودکان کار ما کلاس‌های درسی را در هر سطح و مقطعی به صورت رایگان برگزار می‌کنیم. اگر این کودکان بخواهند در مدرسه‌های دولتی ایران به ادامه تحصیل بپردازند، به شرط نداشتن مشکل اقامتی و سنی، آموزش و پرورش از آنها آزمون می‌گیرد. علاوه بر این مدرک ارائه شده از طرف ما به شرط تایید سفارت افغانستان طبق قوانین آموزشی این کشور معتبر محسوب می‌شود. همه معلمان و همکاران کیانا هم به صورت داوطلبانه کار می‌کنند.»

او از «مدرسه جمعه‌ها» نیز صحبت کرده می‌افزاید: «مدرسه جمعه‌ها برای کودکانی است که تمام روزهای هفته سر کار می‌روند و امکان نشستن در کلاس‌های روزانه کیانا را ندارند. ما جمعه‌ها با برپایی این کلاس‌ها درس‌های طول هفته را به صورت فشرده به این کودکان آموزش می‌دهیم.»

«جمیله علیزاده»، نوجوان 17 ساله افغان که تا سال اول دبیرستان درس خوانده و ابتدا به دلیل مشکلات اقامتی و سپس به خاطر مساله سنی اجازه تحصیل در مدرسه‌های دولتی ایران را پیدا نکرده و حالا هم به دلیل دوری خانه‌شان از سازمان کیانا و مشکلات رفت‌وبرگشت، پدرش اجازه درس خواندن به وی نمی‌دهد، دغدغه درس و مطالعه و مسائل دختران را دارد. او درباره سفر دو سال پیشش به افغانستان می‌گوید: «برای عروسی اقوام‌مان به هرات رفته بودیم. دخترخاله‌هایم در مدرسه بودند که یکهو صدای انفجار در محله پیچید. همه نگران شدیم. طالبان بمبی را در مدرسه دخترانه منفجر کرده بود تا دخترها از ترس دیگر پا به مدرسه نگذارند.»

جمیله که حین گفتگو در مورد اعضای خانواده‌اش از افعال و ضمایر جمع استفاده می‌کرد، در تشریح بخشی از مشکلات‌شان گفت: «افغان‌ها برای کار در ایران باید کارت کار داشته باشند. پدرم که مقنی هستند چند شب تمام در سرما و زیر باران برای گرفتن این کارت در صف انتظار ماندند و آخر سر مشخص شد اعتبار کارت جدید بیشتر از ده روز نیست و بعد از ده روز باید دوباره برای گرفتن کارت اقدام کنند. چند سال پیش پدربزرگ مادری‌ام در حال فوت بودند. مادرم هر چه خواستند برای دیدن پدرشان بروند ممکن نشد، چون ما آن زمان کارت اقامتی نداشتیم و اگر مادرم از ایران می‌رفتند برگشتن‌شان شاید هیچ وقت ممکن نمی‌شد...»

ظهر، زمان تفریح هفتگی برای بچه‌های کار افغان به آخر رسید و وقت خداحافظی شد. از آنها خواستم کنار یکدیگر بایستند تا برای گزارش عکسی بگیریم. دخترها نیامدند. «حمیرا»، دختر افغان با خنده گفت: «ما در آلبوم عکس خانوادگی‌مان هم عکس نداریم؛ چه برسد که عکس‌مان در روزنامه چاپ شود. حضور ما تصویری نیست؛ فقط صوتی است...»

۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه

كافه


...باران مي باريد. مدتها بود كه باران نباريده بود.

خود را در خياباني ديد كه مردم سردرگريبان و شتابان در رفت و آمد بودند . روي سرش مجله اي گرفته بود كه كمتر خيس شود. تيتر روزنامه اين بود : همه بدانند كه به هيچ كس باج نخواهيم داد. سرش پايين بود. سنگفرش خيابان رو در روي نگاهش. خود را در خياباني ديد كه چند روز قبلش ديده بود كه چگونه مردم ميدوند و می ترسند. مردمي كه امنيتشان را بر باد رفته ميدانستند و ميدويدند تا جايي را بيابند كه در امان باشند. با هجوم موتورسواراني كه با باتوم و چوب هاي بلند به يكباره توليد صداي مهيب ميكردند ميتوانستي ترس را در چهره مضطرب مردم ببيني. اما الان باران ميباريد و گرچه همه چيز خاكستري بود ولی اثري از آن همه هياهو نبود. خيابان عادي بنظر ميآمد و او مي رفت تا با مردی از جنس تفكر، گپي دوستانه بزند و قهوه اي بنوشد و سپس تكرار آنچه كه گمان ميداشت مثل هميشه نيست و شايد كه ميخواست مثل هميشه نباشد. احساس بدي نبود. خيلي هم خوشايند نبود. جاي جاي خيابان، دورنما، نزديكي سنگفرش، اتومبيلها و مردمي كه سردرگريبان، معصومانه و مملو از آرزو و خسته در آمد و شد بودند، او را به همان روزي ميكشاند كه يادآوريش او را ميترساند. و او در ميان اين مردم ميرفت كه با مردي از جنس شعر و ادب در مكاني قديمي با نامي قديمي در كوچه اي قديمي روبروي تئاتري قديمي شايد كه تجربه اي قديمي را تازه كند.

مردي كه نميشناختش. مثل همه مردمي كه ميشناختشان. شايد به اندازه يك صفحه از هزاران صفحة گرامافون. مگر به اندازه يك خط نت از يك درس موسيقي براي يك ساز قديمي و شايد كه كمتر از يك ميزان. اين روزها همه چيز عجيب و غريب بنظر ميآيد. ضربآهنگ هر حركتي آنقدر تند و شتاب زده است كه مرتب به انتظار وقوع حادثه اي از جنس پرتاب هستي. شبيه فضاي سرزمين هاي گرفتار در جنگ. مثل اينكه هر لحظه اي از پشت هر كوچه و برزن قرار است عده اي حمله كنند و شهر را به آتش بكشانند درست مثل فيلم هاي وسترن كه در كودكي آنها را در سينماهاي قديمي ميديديم.

براي دومين بار بود.

پيداكردنش سخت نبود. همان ميز، همان كنج، و همان شيوه نشستن. پيپي در دست، سيمايي آراسته و نگاهي غالب كه دنياي پشت پنجره را براحتي مي پائيد. كافه شلوغ بود. از جواناني كه بنظر متفاوت ميآمدند. تيپ هاي روشنفكرانه، موهاي بلند، چهره هايي ساده وبي آرايش – لب تاپ هاي باز- گفتگوهاي بلند، بساط شطرنج، موج رسانه و روزنامه ، واژه هائي مانند نقد، فستيوال، جشنواره، مناظره، اخبار روز. واژه هايي كه اين روزها درك آن خيلي سخت نبود.

دلهره - جوري كج و كوله در جريان بود.

به واقع باران آدم ها را به هم نزديك ميكند و ديوار تعارفات و سنگيني ارتباط را نمناك و لطيف ميكند و ميگذارد كه آدم ها زير چتر يكديگر لحظاتي را بدون قيد و شرطي بگذرانند و يادشان برود كه چيزي بنام منيت هم وجود دارد و آن را به رخ يكديگر نكشند. باران ميگذارد كه دستها آزادانه بيرون بيايند تا به درك شال خيس شده برسند و به علامت همدردي بر سرت دستي بكشند و بريزند همان حسي را كه ميخواهند بيرون بريزند و خوب هم ميدانند كه خريدار زياد دارد. آنهم وقتي در سرزميني هستي كه از آسمانش همه چيز ميبارد جز باران. در سرزميني كه سر در گريبان داري تا نبيني اشكي را که صورتها را پوشانده و يا بغضي را كه در گلو سنگين است و يا ضربه اي كه پوستي را شكافته است و خوني كه از جنس باران نيست و روي سنگفرش هاي قديمي ميريزد. مثل اينكه در اين سرزمين همه آماده اند تا به مراسم سوگواري بروند. آخر اين روزها كسي با كسي قراري نميگذارد كه قهوه اي بنوشند و يا انتظار دستي را ندارد كه بر شال هاي خيس كشيده شود. همه عادت كرده اند كه پشت قراردادها خود را پنهان كنند چرا كه نميخواهند باور كنند عزادارند و سر هر كوچه به جاي معشوق پليسي تو را در قابهاي دوربين اندازه ميگيرد. كسي منتظر عروسي نيست. گلو ها خشك است. آسمان خشك است و نميدانم چرا چشم ها – نمناك است.

اما واقعاً باران ميباريد و انگار مجازي نبود.

پيدا كردنش سخت نبود. يك نگاه محكم و لبخندي كه قرار بود شوق اش را پنهان كندكه نشد . خواست اقتدارش را از دست ندهد كه آنقدر شفاف بود كه از دستش در رفت و همه را در جان كسي ريخت كه از باران خيس بود هماني كه خيابان را ديده بود.

گفت : باز كه شال سبز بر سر داري؟ مثل اينكه دست بردار نيستيد؟

چرا يك نفر را چند تن ديد و چرا فعل را جمع بكار برد. شايد كه ديده بود اين روزها يك نفر رنج خيلي ها را بر دوش ميكشد.

گفت : اين شال قديمي است. بطور تصادفي با اين فضا همنوايي ميكند اگر پولدار بودم يكي ديگر ميخريدم. مرد در حاليكه دستش را بر سر او مينهاد و با شوخي سرش را به سمت ميز فشار ميداد زمزمه كرد. به نرمي رقص نت هايي كه به ميهماني رها شدن ميروند و گفت : انتظار نداري كه باور كنم.

اين روزها هر حركتي از جنس سياست شده است. از بستن در تاكسي تا قرار با دوستی از جنس تفكر و قهوه اي كه قرار است خورده شود وشايد گپي از جنس همان شال باران زده .

زياد سخت نبود. لطافت باران آدم ها را مهربان ميكند.

با صلابت قسمتي از فيلمنامه اش را خواند. از پدري كه به حس مصدق نزديك بود و مادري كه در سفره نور در هاون ميكوبيد و دوستاني كه بهتر از برگ درخت بودند و زلال تر ازآب روان. واژه ها را طوري ادا ميكرد گويي در حال سماع هستند و با حركت انگشتان دستش روي دستاني كه از جنس همان شال سبزخيس خورده بود فضايي را خلق كرد كه ميشد براي آرمان هاي زيبايي كه به رويا ها چسبيده اند سينه سپر كرد. روياهايي مثل آزادي، مثل عدالت ، مثل عرفان، و مثل عشق.

و خيلي طول نكشيد كه از آن فيلم نامه به همان جنس شال و از عشق به واژه سرخوردگي و گم گشتگي و از پرواز به بند و از شوق به سكوت رسيدند. انگار اين روزها از هر كوچه و برزني كه بگذري به همان ميداني ميرسي كه تعزيه برپاست و همه به داستان تعزيه خواني گوش ميدهند كه آخرش ميخواهد خبر شهادت را بدهد و مردم دوباره خواهند گفت واي واي حسين شهيد شد.

باران مردم را به هم نزديك ميكند.

با نگاهي غليظ به رنگ قهوه و صدايي محكم و نرم از جنس آواز، همان مرد كه از جنس تفكر بود گفت: بگذار با مثالي ساده تر اين موضوع را برايت شرح دهم شايد كه هضم آن برايت راحتتر باشد. همه ما واژه همآغوشي را ميشناسيم. هر كس از هر طبقه اي ميداند كه ميتواند به اين پديده طبيعي دست يابد. عده اي كافيست به بايگاني غرايزشان رجوع كنند و به سرعت ميتوانند آنچه را كه ميخواهند بيابند. برايشان منبع و مآخذ مهم نيست. برايشان نويسنده و حال و احوالش مهم نيست. صداقت و عملكرد مولف مهم نيست. مقدمه اي نميخواهند. ويراستار و محل چاپ و نوع كاغذ برايشان مهم نيست. پس ميخوانند و سپس نتيجه اي را نيز جستجو نميكنند. نقدي را نميخواهند. نظرات ديگران را روي اين دستآورد بايگاني شده نمي جويند. پس به پايداري آن هم نمي انديشند. اما هستند كساني كه از آن خاطره آفريده اند. اوج را ديده اند. مزه اش را چشيده اند و پايداريش را حس كرده اند و چيزي را نميخواهند جز تكرار همان خاطره با كيفيتي تازه تر و احساسي گيراتر و ميدانند مقدمه را و نيز ميخواهند نقدها را و نيز نتيجه را. براي صعود خود را آماده ميكنند و براي فرود زمينه را ميچينند و براي يك صعود ديگر زمينه را قبل از فرود فراهم ميكنند و دوباره صعود و دوباره خاطره خلق ميكنند. براي چنین عملی بايد پيش طرح داشت. اين پيش طرح ميتواند نزديكي انديشه ها باشد، تبادل افكار ، ميتواند دكوراسيون، طرح و رنگ ، باشد. انتخاب جغرافيايي مكان ديدار، سفارش غذا، پيش غذا، نوع غذا، شمع، پرده، رنگ – آداب خوردن و گپهاي شاعرانه باشد وسرانجام استفاده از ابزارهاي فيزيكي موجود در كالبد انساني، مثل دست، چشم، گوش، زبان، پوست، احساس، قوه هاي موجود و سپس اوج و سپس فرود. و بيشك فرودي زيبا. و سپس پس طرح و بعد حفظ و نگهداري و رعايت آداب فرود كه خود زمينه ساز پيش طرح ديگري ميشود. پيش طرحي براي اوجي ديگر و اوجي براي فرودي ديگر و فرودي براي بقا و پايداري پس طرح و نيز اين چرخه كه به خاطرة دم به دم وصل ميگردد كه خود زمينه ساز تكامل روح انساني ميشود. انساني كه ميداند كه كجا ايستاده است. انساني كه جنگجو است و در نبردي بي امان در روي زمين براي حيات شجاعانه تنفس ميكند و رسالتش را انجام ميدهد و آن رسالت حتي ميتواند ورق زدن مجله اي براي كسي باشد كه دو دستش را از دست داده است اما ميخواهد كه بخواند. حضوري آن به آن در لحظه و بسيار هوشيار براي اجراي تمامي مفاهيمي كه بويي از رنگ همان شال دارند و زيستن از همان نوعي كه عارفان ميگويند.

حالا عزيز دلم – اگر اين ميزان هركجايش بوي ناپختگي دهد نميتواند اعتماد را ايجاد كند و يادآوريش نميتواند حال آدمي را خوش كند. و اگر قبل و بعد ازاوج به مرحله تكامل نرسيده نباشد منجر به سرخوردگي ، فراموشي، افسردگي ، تنهايي و دلزدگي ميشود آنهم از نوع سخت سياسي اش. قصه 57 پيش طرحي حساب شده نداشت، پس اوجش هم زياد نپائيد و بي شك پس نتيجه اش نيز به خاطره اي شيرين رقم نخورد و آنچه به جا گذاشت تنها افسردگي بود و براي همين است كه گلوي همه خشك است و آسمان خشك است و باران نميبارد.

آنكه زير باران خيس شده بود و آمده بود تا قهوه اي را در غروبي خاكستري بنوشد تا شايد ديگر اين رنگ ها را نبيند گفت : اين روزها پيش طرح، گويي خام نيست. هر كس با بضاعت فكري و روحي خود سعي دارد كه بفهمد و سعي دارد كه از در آشتي درآيد و سعي دارد كه خطا نكند كه شتاب زده نباشد و منتظر است تا در اين نمايش اوج گيري شركت كند. بنظر ميآيد كه ريشه بلوغ سر از خواب برداشته است. ، عدالت گفتار و رفتار به چشم ميخورد ، همه منتظرند تا باران بيايد كه چترهايشان را پيش كش كنند- انگار هر كسي ميخواهد خود بازيگر تعزيه باشد و ديگر نميخواهد كه پايان داستان را بشنود ميخواهد پايان داستانش را خود ترسيم كند. گويي هر كسي با سكوت و افسردگي سر از همان كوچه اي در ميآورد كه به همان ميدان ميرسد همان ميداني كه تعزيه برپاست. رو به آن مرد كه از جنس تفكر بود كرد و گفت ما مستحق بارانيم. نيستيم؟ ما مستحق بودنيم زير سقفي كه از جنس خشونت نيست .

مرد دستان خود را بر روي دستي گذاشت كه از سرزمين سرد غارت زده به اين كافه قديمي آمده بود و گفت همه ترسم از آن است كه طرح پس از اوج را درست و بجا چيدمان نكرده باشيم. همه ترسم از آن است كه اين بار هم نتوانيم اين همآغوشي را به خاطره بكشانيم و همه ترسم از آن است كه اين اميد را هم از دست بدهيم و باور اينكه همه مان چترهايي كهنه در گوشة خانه مان داريم كه انتظار باران را دارند.

آنكه در خيابان بود و خيس شده بود به آرامي گفت : نكند اسير گپ هايي شده ايم كه اميدمان را تيره ميكند. حتي اگر دوباره و دوباره نتوانيم اين اوج را به خاطره بكشانيم و در مزه شيرين آن دوباره و دوباره غرقه نشويم باز هم ميخواهم كه اوجي ديگر را امتحان كنم. بخاطر ترس از فرودي ناقص نميتوانم از لذت اين اوج چشم بپوشم. مرا با حساب و كتاب كاري نيست، مرا با سياست كاري نيست مرا كار با دلي است كه حسابگر است و سياست ميداند و تئاتر بازي ميكند و در خيابان راه ميرود، زمين ميخورد، بلند ميشود، به كافه ميآيد ، دنبال قهوه اي ميرود و ميخواهد كه باشد. ميخواهد كه باشد و اين رويا را با خود به هر كجا ميكشاند، گريه ميكند و دوباره تصويري را ميكشد كه شالي بر گردن تنديس فردوسي در وسط ميدان با جريان باد تكان ميخورد و اين موجب سرگرمي كودكاني ميشود كه از شال چيزي نميدانند.

هر دو در خيابان بودند. زير باران. ديگر حرفي نبود.

باران مردم را به هم نزديكتر ميكند. معلوم نبود چه كسي زير چتر ديگري است. اصلاً چتري نبود مثل اينكه همه آسمان هم چتر بود و هم باران.

آتیه کرمی-9 بهمن 1388

مسعودم، دست هایت را در باغچه زندان بکار، سبز خواهی شد می دانم


دایم در ذهنم زمزمه می کنم «دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهند شد می دانم می دانم»

هر کاری که به فکرم می رسد می کنم تا کمی آرام شوم. فقط کمی. به همان اندازه که بتوانم آنچه پیش آمده را هضم کنم. ترانه های مشترک را گوش می دهم. فیلم هایی که دوست داری و دوست دارم را دوباره می بینم، کتاب ها را ورق می زنم و فال حافظ می گیرم، می نشینم یک گوشه و برایت کاغذها را سیاه می کنم اما این دلشوره لعنتی لحظه ای رهایم نمی کند.

لحظه ای نمی توانم از فکر آنچه بر تو می گذرد بیرون بیایم. دایم پیش چشمم با قدم های کوتاه و سریع رژه می روی مسعود؛ درست مثل همان وقت ها که سوژه یک یادداشت یا گزارش در ذهنت جرقه می زد و نمی توانستی آرام بگیری. کلمات را بلند بلند پشت سرهم ردیف می کردی و یک جمله را ده بار با شکل های مختلف تکرار می کردی. اگر کسی تو را نمی شناخت فکر می کرد دیوانه شده ای. تو اما مرا خوب می شناسی مسعود. دارم دیوانه می شوم...

سر درد عجیبی دارم. تنها یک سوال در ذهنم می چرخد. می چرخد و خود را به در و دیوار سرم می کوبد. چرا؟؟!

مادرت هفته آینده راهی دیار امام حسین(ع) است. مدام نفرین می کند و می گوید اینجا که کسی به دادمان نمی رسد، بروم از سالار آزادگان طلب کنم این داد را. می گوید زینب وار آزادی تو را از سالار شهیدان می خواهد و جزای ظالمان را.

از وقتی که خبر بهت آور انتقالت به زندان رجایی شهر را شنیده ایم همه در شوک هستیم. دلم می خواهد به خودم می بقبولانم که کابوس می بینم. دلم می خواهد یک نفر تکانم بدهد و بگوید: «بلند شو، بلند شو مهسا! داشتی خواب می دیدی...»

چهارشنبه صبح زود اما کسی از خواب بیدارم نکرد. بیداری این روزها خودش یک جور کابوس است. مسعودم خیلی وقت است سرت غر نزده ام. اما این بار راه ندارد؛ تو فکر نمی کنی من و مادرت این همه راه را وسط زمستان از شرق تهران تا زندان گوهر دشت کرج چطوری باید بیاییم؟! تازه راه را هم درست و حسابی بلد نیستیم. گفته بودند از ایستگاه مترو گلشهر برای بلوار موذن تاکسی دارد. از آنجا هم از هرکسی بپرسی «زندان کجاست؟» نشانت می دهد. تلخ است مسعود. خیلی تلخ که در سرزمین من و تو نشانی زندان از کفر ابلیس مشهور تر است!

توی راه سوز بدی می آمد. سرم را به پنجره مترو تکیه داده بودم و بیرون را نگاه می کردم. مادرت زیر لب ذکر می گفت. سعی می کنم ذهنم را از همه چیز و همه کس بگیرم و فقط راه را به خاطر بسپارم. راهی که مرا به تو می رساند...

بغضم را قورت می دهم. کسی نباید گریه ام ببیند. گلویم فشرده می شود و کابوس های بیداری به دیوار سرم می کوبد.

و سرانجام می رسیم. راست گفته بودند. همه نشانی زندان را بلد بودند. فرقی نمی کرد که از یک دختر حوان در ایستگاه اتوبوس بپرسی یا پیرمردی که با یک پیکان فرسوده مسافرکشی می کند. کافی است بپرسی «زندان رجایی شهر کجاست؟»

این «ناکجا» اما چه هیبت بدی دارد مسعود. دیوارهای بتونی بلند، دشت یخزده را از کوه برفی جدا می کند. انگار زمین خدا را زندانی کرده اند. دیدن این دیوارهای بی قواره سرمایی به جان آدم می ریزد که تا عمق دلت یخ می بندد. گفتی شب بود که آوردندت اینجا؟ خوب شد عزیزم. خوب شد که شب بود و خوب ندیدی که چه زندانی ساخته اند...

سالن زندان پر است از زن و دختر و بچه. آخر اینجا روزهای ملاقات را هم «تفکیک جنسیتی» کرده اند؛ یک هفته زن ها برای ملاقات می آیند و یک هفته مردها. عادلانه عادلانه! آن هایی هم که تنها زنی یا پدری برای ملاقات دارند مشکل خودشان است.

گیجم هنوز. دنبال کسی می گردم که هم دردم باشد. زنی گریه می کند که «پسرم نمی خواست آدم بکشد، فقط می خواست کمی گوش مالی بدهد دوستش را.» چه کسی می خواست تو را کمی گوشمالی بدهد که تبعیدت کرد اینجا مسعود؟

باید یک ساعتی معطل آمدنت بشویم. زن ها روی صندلی های آبی نشسته اند و بچه ها روی سنگفرش لیز می خورند. وقت داریم با هم آشنا بشویم اما یکی باید پیش قدم بشود. تا بیایم این پا و آن پا بکنم آن ها زحمتم را کم می کنند. به نظر می رسد که همه همدیگر را می شناسند؛ هفته ها و ماه ها و سال هاست که می آیند و برای نیم ساعت ملاقات کابینی ساعت ها انتظار می کشند. آنقدر همدیگر را دیده اند که دیگر گفتنی چندانی برای هم ندارند. من اما چهره ای تازه واردم و کنجکاوی جمع را تحریک کرده ام.

دوره ام می کنند و می خواهند از جرم تو برایشان بگویم. نمی دانم چه بگویم مسعود. بگویم در انتخابات به نفع میرحسین موسوی فعالیت کرده ای؟ بگویم می نوشتی «میزان رای ملت است»؟ ناخود آگاه برمی گردم به رویای نیمه تمام بهاری...

اصلا ولش کن. چطور است کیفر خواست دادستان را تکرار کنم که میخواستی «انقلاب مخملی» کنی. آن وقت این واژه را که هنوز خودم هم معنی اش را درست و حسابی نفهمیده ام چطور برای آن ها معنی کنم؟

ولی بالاخره یک چیزی باید بگویم. دختری که از همه بیشتر سر و زبان دارد بیشتر کنجکاوی می کند. می پرسم تو چند سالت است. 18 سال. اما جوری صحبت می کند که گویی زنی است میان سال با کوله باری از درد.

می گویم شوهرم سیاسی است. می پرسد یعنی عاشورا بازداشت شده؟ جواب می دهم نه روزنامه نگار است. بیشتر می پرسد و من نمی دانم چگونه پاسخ بدهم. می گویم: «سرویس سیاسی روزنامه بوده.» انگار که تازه متوجه شده. می گوید «آها! سرویس آدم های سیاسی بوده!» باز کمی فکر می کند و بعد از چند دقیقه با قیافه ای حق به جانب می گوید «خب حتما گفتن چرا سرویس سیاسی ها بودی؟ لابد تو هم مثل اونها هستی که سرویس سیاسیا شده بودی دیگه»!

دخترک فکر کرده تو راننده بوده ای. بد فکری هم نیست. اصلا شاید دعوا سر این است که کسی دیگر روزنامه نگار جماعت را نمی خواهد. شاید می خواهند حالیمان کنند که باید شغلمان را عوض کنیم.

دخترک با نگاهی گیج می گوید «پدر هم من دزدی کرده است». زنی دیگر از بدهکاری 10 میلیونی شوهرش و یک سال و نیم حبسش می گوید. دختری دیگر از قاتل شدن برادرش در یک دعوای خانوادگی..

.

صدایم می کنند. بعد از بازرسی های بدنی! از سه راهروی طولانی تاریک و باریک می گذرم. راهروهای تاریک تمام نمی شوند، هی باید بروم وبروم اما با تمام شدن یک راهرو به راهروی طولانی بعدی می رسم و دوباره به این امید که آخرین راهرو باشد، به سومین راهرو ...

کابین ملاقات اینجا با اوین فرق می کند. علاوه بر شیشه های دو جداره کثیف در دو طرف، میله های آهنی مورب هم بین من و تو قرار گرفته. هنوز نیامده ای و من دلشوره گرفته ام که این میله های لعنتی نمی گذارند صورتت را درست ببینم. اما همان مقدار هم که زندانیان دیگر را از پشت شیشه های دوجداره و میله های آهنی می بینم، وحشت می کنم. من از آن ها می ترسم مسعود. یعنی تو با این ها یک جا هستی؟!

هنوز گروه قبلی را برای ملاقات نیاورده اند، باید منتظر بمانم. زنان دوباره دورم جمع می شوند و از جرم های مردانشان می گویند؛ اکثرا قتل و سرقت مسلحانه ...من گیج و با چشمانی که دارد از حدقه بیرون می زند خاموش فقط نگاه می کنم. بعضی وقت ها درست متوجه نمی شوم چه می گویند. سعی می کنم با زبان خودشان حرف بزنم. حتی به فکرم رسید که جرمت را دزدی یا قتل عنوان کنم تا شاید نقطه مشترکی پیدا کنیم. اما اگر بگویم قتل یا دزدی کرده ای مشکل دو تا می شود. بگویم چه دزدیده ای؟ بگویم چه کسی را کشته ای؟

زن ها با هم دوست می شوند، دعوا می کنند، درد دل می کنند و من متعجب و هاج و واج گوش می کنم.

از گفتن جرمت یک جوری طفره می روم اما سعی می کنم با آن ها نقطه مشترک پیدا کنم. از آب و هوای سرد آنجا می گویم و دوباره بعد از چند دقیقه می گویم سرد است. دارم ناامید می شوم که می آورنت....

هرچه لباس داشته ای را روی هم پوشیده ای و طبق معمول نگران من هستی. برای این که فضا را عوض کنم به شوخی می گویم «اینجا دیگر باید سبیل بگذاری». شیشه ها و میله ها بین ما هستند. می خواهم دست هایت را بگیرم. توی اوین دست هایمان را دو طرف شیشه ها مماس می کردیم اما اینجا این میله های لعنتی هم هستند.

دلداری ام می دهی. می گویی نگران نباشم. می گویی این هم قسمتی از زندگی است دیگر. می گویی باید صبر کرد و من فکر می کنم تا کی؟ می گویی این ها هم که اینجا زندانی هستند از بد روزگار افتاده اند اینجا. خیلی هایشان وضعیت مالی مناسبی ندارند.

می گویی در اتاقت یک نفر سه فقره قتل انجام داده و می خندی. می گویی در سالن تان همه برای گرفتن عفو حافظ قرآن شده اند. می گویی با بقیه کنار می آیی و با آن ها که فقیرترند هم سفره شده ای تا کمی کمکشان کرده باشی.

می گویی علیمحمدی معاون زندان، آدم با ایمان خوبی است. می گویی اجاق گاز ندارید و مجبورید غذای با کیفیت پایین زندان را تحمل کنید. یاد زخم معده ات می افتم. می گویم شیر و میوه گیرت می آید؟ حرف توی حرف می آوری که جوابم را نداده باشی.

دایم می خندی و من هم هی زورکی می خندم. راستی مسعود من به چه می خندیدیم؟! تو می خندی و من می خندم. آنقدر بلند که زن کابین کناری با تعجب به من که تا چند دقیقه پیش بغض داشتم، نگاهی می کند و سری به تاسف تکان می دهد .

دقیقه ها چه شتابی برای رفتن دارند. هوز خداحافظی نکرده ایم که تلفن کابین قطع می شود...

باز هم بغض دارم اما می دانم تو اینجا را هم تحمل می کنی. توی راه به هر کس که به فکرم می رسد زنگ می زنم. از نمایندگان فراکسیون اقلیت تا سیاسیونی که می شناسم. همه اظهار تاسف می کنند اما کسی نمی داند که مسوولیت صدور دستور انتقال یک روزنامه نگار به زندان رجایی شهر بر عهده چه کسی است.

به دادستانی می روم. آن جا هم کسی مسوولیت قبول نمی کند. در این فکرم که برای مردی که برای 10 میلیون تومان در زندان است، کاری بکنم. برای دختری که با او در زندان آشنا شدم، کاری پیدا کنم و دنبال راه حلی برای رضایت گرفتن از خانواده مقتولی می گردم که قاتلش را پشت شیشه های کابین دیدم و دعا می کنم پیش از آن که دیر شود بتوانم همه این کارها انجام بدهم.

مسعودم. دست هایت را باغچه زندان بکار. سبز خواهی شد می دانم.

مهسا امر آبادی

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

آیا زنان یک صدا دارند؟


وقتی بیانیه 5 ماده ای زنان با تیتر "راه حل 5ماده ای ما زنان برای برون رفت از بحران" را با مقدار کثیری امضاء می بینم و وقتی نظرات مخالف و موافق را درآن رابطه می خوانم، اولین سئوالی که برایم مطرح می شود، این است که هدف چیست؟ و ادعای برون رفت از بحران توسط این بیانیه تا چه حد می تواند جدی باشد؟
هرچند در موقعیتی که هر گروه و جریانی مشغول تنظیم "5ماده" مورد نظر خود است، انتشار 5 ماده از جانب برخی زنان فعال خارج از کشور نیز، که به حق بخشی از جنبش زنان کشورمان به شمار می روند، جای تعجبی ندارد. اما سئوالات هم چنان بر جای می مانند. چرا حتما 5 ماده؟ چرا چنین متنی که با موسوی و کروبی آغاز می شود؟ و انواع و اقسام چراهای دیگر. وارد بحث های مضمونی نمی شوم.
آیا جنبش زنان به مثابه پیش رفته ترین بخش جنبش اجتماعی کشورمان و طبیعتا زنان خارج از کشور که سالیان درازی ست به طور متشکل و همه جانبه فعالیت فمینیستی خودرا علیه تبعیض جنسیتی به پیش می برند، می بایست منتظر بیانیه موسوی و غیره می شدند تا خواسته های خود را اعلام کنند؟ آیا هدف مرزبندی با بیانیه آنان بود؟ یا تصور این است، آن طور که در خود بیانیه ادعا شده، با انتشار چنین بیانیه ای مسائل زنان حل خواهد شد! آیا می بایست چنین بیانیه این تنظیم می شد تا اثبات می کردیم که ما هم هستیم؟
ما زنان، البته که هستیم. این را اثبات کرده ایم. چه در داخل و چه در خارج. برای مثال در خارج، کدام تجمع و تشکلی به ا ندازه تشکل های زنان، قدمت و تداوم فعالیت خود را حفظ کرده و بر سر پا ایستاده است؟ مگر نه این که اکثر تجمعات سیاسی- دمکرات که تشکیل شدند، یکی بعد از دیگری به فرقه های چندگانه منشعب شدند؟ سمینارهای سالانه بنیاد پژوهش ها، و هم چنین تشکل های زنان در سراسر آلمان، گویای واضح این ادعاست که ما هستیم و ما می مانیم. زیرا راه درازی پیش رو داریم. راهی که نه فقط با سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی، بلکه تنها و تنها با از میان برداشتن تمامی تبعیض های درون جامعه به پایان می رسد.
اما اگر بی طرفانه! به بیانیه نگاه کنیم، می توان آن را نیز به مثابه صدایی از جانب برخی زنان ارزیابی کرد. چرا نه؟ مگر در شرایط امروز ایران و جهان می توان تصور کرد که همه یک حرف بزنند و همه پشت سر هم راه بیافتند و همه به یک بیانیه ایمان بیاورند و آن را امضاء کنند؟ بگذاریم هر کس، هر جمعی و هر تشکلی بیانیه بدهد، بنویسد، بگوید و مناظره کند. بگذاریم در مقابل هر بیانیه هزاران سئوال طرح شوند، انتقادها به عمل آید و چراها پاسخ داده شوند. بگذاریم راه های متنوع تری آزموده شوند.
بنابراین اگر کسانی راه پیش رفت را در شرایط کنونی، انتشار بیانیه می دانند، باید آن را پیش ببرند. آن هم صدایی ست که باید بیان شود. اگر کسانی سازمان دهی یک رسانه زنانه را در دستور قرار می دهند، حتما می توانند از این طریق نه تنها به جنبش زنان، بلکه به کل جنبش اعتراضی ایران یاری رسانند. اگر یک کانال رادیو یا تلویزیون مختص مسائل جنبش زنان راه اندازی شود و با تضمین چند صدایی شرکت بسیاری از فعالان جنبش زنان را امکان پذیر کند، مسلما گامی کیفی در جهت تداوم مبارزات فمینیستی علیه تبعیض جنسیتی محسوب خواهد شد. بگذاریم همانند آبشاری از هزاران راه جاری شویم تا به هدف برسیم.

لاله حسین پور

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

«پروينِ شاکر» قرينه يِ‌ «فروغ فرخزاد» در ادبياتِ اردو...


زندگی و آثارِ پروين شاکر ، شاعرِ پاکستانی ، قرينه ای از زندگیِ فروغ فرخزاد در ادبِ اردو است. پروين گام برداشتن در فضايِ ادبيات را در سنينِ‌ نوجواني با سرودنِ اشعارِ کلاسيک عاشقانه آغاز کرد و در آخرِ عمر از شاعرانِ پيش رو در ادبياتِ مدرن ِ زبان اردو محسوب می شد. پروين شاکر در 24 نوامبر سال1952 در شهر کراچی پاکستان متولد شد و در رشته های ادبيات انگليسی و زبان شناسی تحصيل کرد. شاکر در سال 1990 مدرس دانشگاه "ترينيتی" در هارفوردآمريکا و در سال 1991 مدرس دانشگاه هاروارد بود.
زندگیِ خصوصی او مشابهت هايی با زندگی خصوصی فروغ فرخزاد دارد . همسرِ او ناصر علی ، پزشک متخصصي بود که بعد ها از او جدا شد و حاصلِ ازدواجِ آن ها پسری به نام "سيد مراد علی" بود.

پروین شاکر در زمان حياتش با ادبياتِ ايران و شاعرانِ زن ايرانی آشنا بوده است و به ويژه آثار طاهره قرةالعين و فروغ فرخزاد را مطالعه کرده است . اشعار او هوایِ تازه ای در ادبيات اردو محسوب می شوند. همانند فروغ او از تاثير گذارترين افرادی بود که صدا و موضوعاتِ زنانه را در اشعار خود بازتاب داد که تا آن زمان در ادبيات اردو بی سابقه بود. موضوعاتی مانندِ عشق و مشکلاتِ اجتماعیِ زنان که خود با آن ها درگير بود.

فضایِ حاکم بر بيش ترِ اشعار پروین شاکر فضايی بی پيرايه و ساده است .کتاب اول او "خوشبو" جايزه ی "آدامجي" که از معتبرترين جوايز فرهنگی پاکستان است را به دست آورد. همچنين او در طول حياتش به دريافتِ جايزه یِ "افتخارات فرهنگی" نايل شد که سالانه از طرفِ رييس جمهور پاکستان به هنرمندانی اهدا مي شود که کارهایِ قابل قدردانی برای فرهنگِ کشورِ پاكستان انجام داده باشند. (به عنوانِ نمونه اين جايزه به "نصرت فاتح علي خان " ‌قوالِ معروفِ پاكستاني هم اهدا شده است.)
زندگیِ کوتاه ومرگ زود هنگام و حتی شيوه یِ مرگِ پروين شاکر نيز از ديگر شباهت های زندگی او با فروغ فرخزاد است ، او به سال 1994 در سن 42 سالگی در سانحه یِ رانندگی در گذشت و پس از مرگش شايعاتي پيرامونِ عمدي بودنِ تصادف و مرگِ او بر سر زبان ها افتاد . دوست دارانش با توجه به سوابق و فعالييت هايِ سياسي اش احتمالِ به قتل رسيدنِ او را ضعيف نمي دانستند.

ميراثِ ادبیِ اين شاعر پاکستانی مانندِ فروغ 5 دفترِ شعر به نام هايِ خوشبو (1976) ، صد برگ (1980) ، کلامِ من (گفتگو با خود ) (1990) ، انکار (1990) ، ماهِ تمام (1994) است.

بعد از مرگِ ‌پروين مجموعه شعری از آثارِ او گرد آوري و با نامِ "كفِ آيينه " و مجموعه ای از مطالبي كه در زمانِ حياتش در روزنامه ها يِ مختلف نوشته بود با نامِ " گوشه يِ‌ چشم" منتشر شد .

اين آثار بار ها به زبان های زنده یِ دنيا از جمله فرانسه و انگليسی ترجمه شده اند. همچنين سازماني توسطِ دوستانش پايه گذاري شده كه هر ساله جايزه اي را با نامِ " تصويرِ خوشبو " با يادِ پروين به شاعران اهدا مي كند.
تعدادی از اشعار او را با هم می خوانيم :

"يک پيغام"

هوای آشنايی است.
درختان
خنده ی باران را
منعکس می کنند
و شاخه های سبزشان ،
شکوفه های طلايی به تن می کنند
و بر افکار ِ آدمی
لبخند می زنند.

نسيم چون حجابی در برابر انوار صورتی است
و مسير باغی که ما را می شناسد،
به ما می نگرد.

اينک لحظه ی طلوع ماه،
که به انتظار ما نشسته است...


--------------------------------------------------------------------------------

"خطوط تب کرده..."

او چگونه از من گلايه می کند؟
افراد بسياری بين ما قرار گرفته اند
و ما ديگر قادر به گفتگو نيستيم.

فصل اولين باران،
اولين برف،
شب های مهتابی،
عطر عصر ،
وخنکای آبیِ صبح دم،
جمله بيهوده اند...
قلبم چه قدر درد می کند!

امروز بين او و من
ديگری وجود ندارد.

باکوچک ترين حرکتِ دستی
می توان پيوندی ايجاد کرد.

اما از آخرين باری که صدايش را شنيدم
چند فصل سپری شده است؟

برايم آسان است که او را بخوانم،
اما حقيقت اين است که دست و دلم
آهنگ يکسانی ندارند.

حقيقت اين است که يکسانند
اما قلب ها به قدر کفايت به هم نزديک نيستند...


--------------------------------------------------------------------------------

"گل های صورتی"

گل های صورتی شکفتند
در فصلی که تو را ديدم.
با بازگشت تو آن ها دوباره باز می شوند،
گويی که زخم هايم التيام می يابند.

تا کی اين ستون ها تاب می آورند
لرزش اين خانه ها را بر روی پايه هايشان؟

خاطرات ِ قديمی باز گشته اند،
درست مثل ِ اولين ديدارمان:
جسمم سريع قدم بر می داشت

و پاهايم را
با شيفتگی ،
بر راه فرود می آورد...


--------------------------------------------------------------------------------

"کارگر کارخانه"

روح سياهی در دماهای جهنمی از نطفه ی زغال سنگ زاده می شود.

کار او اين است که زغال ها را
با بيل درون کوره ی سوزان بريزد

برای اين کار،
اضافه کاری و برنامه یِ غذايی ويژه دريافت می کند
و در يک زمان بيش تر از چهار اسب از او کار نمی کشند!

او شايد خودش هم نمی داندکه
با مرگ پيمانش را امضا کرده است!
بی گمان او نمی داندکه او خود
سوختی برای اين کوره است!


--------------------------------------------------------------------------------

"ما همه دکتر فاستوس هستيم!"

تا حدودی ما همه دکتر فاستوس هستيم!
از يک جهت به خاطر ديوانگی اش،
واز ديگر سو به خاطر معامله کردن روحش با پليدی!

از يک جهت به خاطر چشمانش
که آن ها را با روياهايش معامله کرد،

و از ديگر سو
به خاطر تقديم کردن فکرش به عنوان وثيقه!

همه یِ آن ها احساسی را از ما می گيرند
که بهای روز های ماست!

بنابر اين بررسی گنجينه ی زندگی می گويد:
در اين ايام
با وجود آن ها که قدرت را می خرند،
خود پسندی امری است بسيار رايج!


--------------------------------------------------------------------------------

"من کجا هستم؟"

من کجای زندگی ات هستم؟

در نسيم فرح بخش صبح گاهی
يا در ستاره ی بی سوی آغاز غروب؟

در نم باره های مشوش
يا باران های سيل آسا؟

درتابش نقره ای ماه
يا در بعد از ظهری داغ؟

در افکار عميقت
يا در زمزمه های اتفاقی؟

من کجای زندگی ات هستم؟

از کار بر می گردم
در تعطيلات آخر هفته ،
در ساحلی آرام
يا در جايی نامشخص؟

رهايی ابريشمين دودم در ميان انگشتانت ،
يا يک وقت پر کن سهل الوصول؟

درلحضات شادی آورِ بدون شرابم
يا در لحظه های ِ جدايی ِ بی نام؟

در ميان ِ شکستن هایِ رويای عاشقانه ات هستم
و يا آغازی دوباره ام؟

من کجای زندگی ات هستم؟

محمد فلاح نیا و عالمگیر هاشمی

ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی


در نشست هفتگی شهر کتاب مرکز به نقد گذاشته شد: ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی
آیدین فرنگی: «آیا ادبیات کلاسیک فارسی توانسته تصویری واقعی از زنان ارائه کند یا میراث‌بر جامعه‌ای بوده که در آن عقل مذکر حکومت می‌کرده است؟» پرسش فوق پرسش محوری نشستی بود که با هدف بررسی و نقد کتاب «ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی» در شهر کتاب مرکزی تهران برگزار شد. البته اثر مذکور هم، طبق گفته مولف در پی جستجوی پاسخی مستدل به همین سوال و با هدف ابهام‌زدایی از نوع نگرش شاعران بزرگ ادبیات فارسی نسبت به زنان نوشته شده. مولف، مریم حسینی، استاد رشته زبان و ادبیات فارسی، در معرفی کتابش با اشاره به مطلب بالا گفت: «بررسی کل تصاویر عرضه شده از زن در ادبیات فارسی یا تعمق در همه وجوه سیمای زن مورد نظر من نبوده و بیشتر کوشیده‌ام بخش زن‌ستیزانه این ادبیات را استخراج و نمایان کنم.»

«اگر به تاریخ فلسفه شرق و غرب هم نگاه کنیم، غیر از اینکه خواهیم دید اکثر قریب به اتفاق آثار فلسفی توسط مردان نوشته شده، متوجه خواهیم شد فلاسفه، از افلاطون و ارسطو تا معاصران، اکثرا دیدگاه مثبتی نسبت به زنان نداشته‌اند.» «علی‌اصغر محمدخانی»، نخستین سخنران نشست با بیان جمله بالا تصریح کرد: «در مورد تاریخ هم بارها شنیده‌ایم که تاریخ نه تنها توسط مردان نوشته شده، بلکه تقریبا همیشه درباره مردان هم بحث کرده و زنان سهم اندکی از آن داشته‌اند.»

این پژوهشگر ادبیات کلاسیک فارسی در ادامه سخنانش به چهار عرصه‌ای اشاره کرد که مولف در ساحت آنها به جستجوی نشانه‌های زن‌ستیزانه پرداخته و این چهار مورد را چنین نام برد: عرصه‌های فلسفی، دینی، دنیای رمزپردازانه ادبیات فارسی و روایت‌ها و حکایت‌های ادبی.

وی در بیان جنبه فلسفی زن‌ستیزی، باور قدما به مذکر بودن عقل، آسمان و خورشید و در مقابل، اعتقادشان به مونث بودن نفس، زمین و ماه، به عنوان موارد پست‌تر، را منشاء این باور برشمرد و در خصوص نگرش دینی، ضمن تایید آنچه در متن کتاب آمده تاکید کرد: «دین بودا جایگاهی برای زن قائل نبوده؛ در آیین زرتشتی هم زن موجودی پست‌تر از مرد به حساب می‌آمده و باورهای هندوان نیز دارای نشانه‌های برجسته زن‌ستیزی بوده که بر بخشی از ادبیات کلاسیک فارسی هم تاثیری قابل مطالعه برجای گذاشته. اما اسلام در قیاس با ادیان مذکور و همچنین در قیاس با یهودیت جایگاهی والاتر را به زنان اختصاص داده است.»

محمدخانی به مقوله رمزهای جاری در ادبیات فارسی هم اشاره کرد و گفت در این ادبیات «نفس» نشانه زن است و «عقل» نماد مرد؛ زن زمینی است و مرد آسمانی. او در تشریح موضوع چهارم با استناد به آنچه در متن کتاب آمده گفت: «حکایت‌ها و روایت‌های مورد بررسی که بیشتر به فاصله قرن‌های ششم تا دهم تعلق دارند، طبق نظر مولف به دو دسته تقسیم شده‌اند: نخست آثاری که دارای منشاء هندی هستند؛ مثل طوطی‌نامه، سندبادنامه، کلیه و دمنه، جوامع‌الحکایات و... که وجهه زن‌ستیزانه این آثار بسیار قوی‌تر است. اما دسته دوم حکایت‌هایی هستند که ریشه ایرانی دارند و به‌رغم نگرش مردانه موجود در آنها، در مقایسه با دسته اول بار زن‌ستیزانه کمتری داشته‌اند؛ مثل: سمعک عیار، بختیارنامه، بهارستان، لطایف‌الطوایف و مرزبان‌نامه.»


زن‌ستیزان، زن‌گریزان و زن‌ستایان

«زن‌ستیزان، زن‌گریزان و زن‌ستایان» این مبنای تقسیم‌بندی‌ای است که مولف کتاب «ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی» کوشیده شاعران را در یکی از آن سه دسته جای دهد. محمدخانی، دبیر سابق شورای گسترش زبان فارسی با بیان اینکه کتاب در برخی موارد نیازمند عرضه بحثی گسترده‌تر و نمونه‌هایی بیشتر بوده گفت: «ما باید در این بخش مواردی همچون تاثیر فرهنگ عامه بر باور شاعران و موقعیت تاریخی و شرایط جغرافیایی سرایندگان را هم مد نظر قرار دهیم و دیگر اینکه ابیات نه به صورت مجزا، که باید در بستر کل داستان مورد ارزیابی قرار بگیرند. به عنوان مثال ممکن است ابیاتی به صورت مجرد در مذمت زنان از نظامی نقل شود، اما با مراجعه به متن کامل اثر مشخص می‌شود که این سخنان از زبان دشمنان لیلی نقل شده و دیدگاه شاعر نیست؛ البته در خصوص مورد اخیر مولف کاری درخور را ارائه کرده ولی در خصوص دو مورد اول، کتاب بایستی بسط بیشتری پیدا می‌کرد.»

مریم حسینی، مولف کتاب و دومین سخنران نشست، به بیان نمایی کلی از کتابش پرداخت و آن را محصول دغدغه‌هایی دانست که در اثر تدریس برای دانشجویان رشته مطالعات زنان با آنها دست به گریبان بوده. کتاب مورد بحث هشت فصل دارد و فصل نخست آن چنین نامگذاری شده: «جلوه‌های زن‌ستیزی». حسینی اینطور شرح داد: «در آغاز کتاب کوشیده‌ام تا به نحوه پیدایش زن‌ستیزی در ادبیات فارسی بپردازم. ما چه تعریفی از زن‌ستیزی داریم و این تعریف چقدر با مفهوم زن‌ستیزی غربی انطباق دارد؟ بر همین اساس ضمن تاکید بر نسبی بودن مفاهیم مطروحه سه مفهوم اصلی را مورد توجه قرار داده‌ام: زن‌ستیزی، زن‌گریزی و زن‌ستایی.»

این پژوهشگر ادبیات عرفانی که پیشتر کتاب «نخستین زنان صوفی» را نیز به چاپ رسانده درباره فصل دوم کتابش گفت: «عنوان این فصل را گذاشته‌ام خاقانی زن‌ستیز و نظامی فمینیست. برای نوشتن فصل حاضر کلیه آثار هر دو شاعر با چشم‌انداز مورد اشاره مطالعه شده‌ و نکته جالب اینکه این دو به‌رغم تفاوت دیدگاه درباره زنان، در یک عصر و در فاصله‌ای اندک از هم زندگی می‌کردند و روابطی دوستانه داشتند. قصد نادیده گرفتن ارزش‌های ادبی خاقانی را ندارم، اما متاسفانه به عنوان نمونه وقتی او از مرگ دخترش سخن می‌گوید از این حادثه ابراز خرسندی کرده و همزمان خود را به واسطه تولد او ناراحت نشان می‌دهد. انتساب این شعر و اشعار مشابه به خاقانی هم هرگز توسط مصححان مورد تردید قرار نگرفته. ارزیابی کلی از دیوان خاقانی نشان می‌دهد زن در ذهن او دارای باری منفی بوده. اما نظامی گونه دیگری می‌اندیشد؛ چندانکه عروسان شعری او در بالاترین جایگاه کلام نشسته‌اند و شاید بتوان شیرین را شاهدخت شعر داستانی فارسی نامید. زیبارویی که خردمندترین شخصیت آثار نظامی است، اهل عدالت و دانش و راستی و در مقایسه با مرد مقابلش، خسرو، در رتبه‌ای بالاتر قرار می‌گیرد.»


فردوسی و عطار در ردیف زن‌ستایان

حسینی که یکی از فصل‌های اثرش را به شعرهای حماسی اختصاص داده با بیان اینکه همواره از طرف دانشجویان با این پرسش مواجه بوده که آیا به واقع فردوسی گوینده آن ابیات زن‌ستیزانه بوده یا نه، تصریح کرد: «مطالعات همه شاهنامه‌پژوهان نشان می‌دهد که قطعا فردوسی در گروه زن‌ستیزان قرار ندارد. شاهنامه یکی از برجسته‌ترین آثاری است که زنان در آن از جایگاهی ممتاز برخوردارند. اما علت این سوءتفاهم یا تعدادی از ابیات الحاقی است که در اصل سروده فردوسی نیست یا در روایت داستانی از قول شخصیت‌ها به زبان آورده شده.»

مولف، مرتبه زن در آثار عطار را هم متمایز از دیگر سخنوران کهن دانست و ضمن تاکید بر وجود نگاه مردسالارانه در وی تصریح کرد: «با این وجود عطار پیشگام را من یک عارف روشنفکر نامیده‌ام؛ چراکه او توانسته زاویه دید خود را تغییر دهد و به جای نگاه معمول مردانه، از نگاه یک زن به روایت ماجرا بپردازد.»


هیئت بطلمیوسی، استناد زن‌ستیزان

«شاعران کلاسیکی که در مسیر خوارداشت زنان گام برداشته‌اند عموما متاثر از باورهای قدما، بخصوص هیئت بطلمیوسی بوده‌اند.» مولف با اعلام نکته بالا افزود: «منشاء امتداد تقابل‌های دوگانه همین هیئت بطلمیوسی است و بر اساس همین نگرش، تقابل دوگانه زن و مرد، مثل تقابل‌های دوگانه نفس و عقل یا تقابل زمین و آسمان دیده شده است. حتی مولانا هم که در زمره زن‌ستیزان قرار ندارد، وقتی می‌خواهد داستان عقل و نفس را تعریف کند، از تشبیه آنها به مرد و زن بهره می‌برد. از دیگرسو رمزپردازی‌های عارفانه را می‌توان جزو اصلی‌ترین ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی در نظر گرفت.»

ابوالفضل خطیبی:

دو بیت زن‌ستیزانه منسوب به فردوسی فاقد اعتبار است

«دوبیت زن‌ستیزانه مشهوری که بین مردم به عنوان سروده‌های فردوسی شناخته می‌شود، در هیچ یک از نسخه‌های خطی شاهنامه وجود ندارد و حتی بیت دوم که دو واژه سگ و زن در آن استفاده شده را در نسخه‌های کم‌اعتبار چاپی نیز نمی‌توان پیدا کرد.» این را ابوالفضل خطیبی، پژوهشگر ادبیات فارسی و شاهنامه‌شناس بر زبان راند و افزود: «بیت دوم را فقط زنده‌یاد دهخدا در کتاب امثال و حکم خود آورده، ولی مردم گمان می‌کنند این بیت متعلق به فردوسی است.» معاون گروه فرهنگ‌نویسی فرهنگستان زبان و ادب فارسی با اشاره به داستان «گردیه» و برادرش بهرام چوبین در شاهنامه او را یکی از خردمندترین زنان شاهنامه خواند که از طرف پژوهشگران کمتر به وی توجه می‌شود.

خطیبی سپس بحث مربوط به فصل «معشوق آرمانی» را پیش کشید و به دلیل نپرداختن کتاب به مقوله غزل فارسی، مولف را مورد نقد قرار داد و تاکید کرد: «در کتاب حاضر راجع به شعرای متعددی بحث شده، اما درباره غزل‌سرایان ایرانی که معشوق آرمانی در آثار آنها به شکلی عالی طرح شده بحث خاصی به میان نیامده است؛ در حالیکه این غزلیات متضمن چکیده همه دیدگاه‌های موجود درباره معشوق آرمانی در سنت ادبی ما هستند. کتاب فقط یکی، دو جا از حافظ نام می‌برد، که شایسته بود حتی فصلی مستقل به او اختصاص داده می‌شد؛ چون حافظ نماد ناخودآگاه جمعی ایرانیان به حساب می‌آید و بخصوص برای تامل روی موضوع معشوق آرمانی دیوان وی از غنای خاصی برخوردار است.» این پژوهشگر فقدان نتیجه‌گیری را هم ضعفی برای اثر دانست که بنابه گفته او، مولف باید به عنوان یک اثر آکادمیک با گنجاندن فصلی مجزا نسبت به آن اقدام می‌کرد.

مهری بهفر:

مفاهیم مطرح در کتاب تبیین علمی نشده‌اند

مهری بهفر، مدرس دانشگاه و پژوهشگر در زمینه مباحث ادبی فمینیسم به عنوان آخرین سخنران کوشید تا بر اساس مبانی نظری به نقد کتاب بپردازد. وی تحکیم شالوده‌های پژوهشی را امری ضروری دانست و از اهمیت تببین دقیق مفاهیم مطرح شده سخن گفت و تصریح کرد: «کتاب فقط در دو صفحه به تشریح مفاهیم اصلی مورد بحث خود یعنی زن‌ستیزی، زن‌گریزی و زن‌ستایی پرداخته که توضیح ارائه شده پیرامون زن‌ستیزی در کتاب را حتی در چهار سطر هم می‌توان خلاصه کرد. از طرف دیگر دو اصطلاح زن‌گریزی و زن‌ستایی که در آثار دست اول فمینیستی اشاره‌ای به آنها نشده و نخستین بار توسط مولف مطرح می‌شود توضیحی به مراتب کمتر و در حد یکی، دو سطر دارد که این وضعیت منجر به ضعف تئوریک اثر شده است.»

«طبق باور منتقدان فمینیست هویت جنسیتی را از کارمایه هیچ اثر ادبی‌ای نمی‌توان جدا کرد و هیچ نوشته‌ای خارج از دایره فرهنگ مسلط خلق نمی‌شود.» بهفر با بیان جمله فوق افزود: «اگر امروز ما چنین بحث‌هایی را مطرح می‌کنیم و چنین کتابی هم نوشته شده، نتیجه فرهنگ مسلط امروز ماست. بر همین اساس اگر وجود این فرهنگ مسلط را بپذیریم دیگر نمی‌توان بین خاقانی و نظامی، یکی را زن‌ستیز و دیگری را فمینیست نامید؛ چرا که در فرهنگ جاری آن دوران چنین تقیسم‌بندی‌هایی فاقد اعتبار بوده. علاوه‌براین به راحتی هم نمی‌شود گذشتگان را محکوم به زن‌ستیزی دانست؛ چون همه ما اکنون نیز به‌رغم همه مباحث موجود، حتی اگر زن باشیم، باز رگه‌هایی از زن‌ستیزی را در خود پنهان داریم و همچنان در سلطه سامانه مردسالار به حیات خود ادامه می‌دهیم.»

اما نکته دیگری که این مدرس دانشگاه و شاهنامه‌پژوه به عنوان نقد انگشت روی آن گذاشت مساله ژانر یا روش‌شناسی ادبی بود. به باور وی شاید بشود گفت که طرح برخی دیدگاه‌های زن‌ستیزانه در آثار یک شاعر و کم‌رنگی همین دیدگاه در آثار شاعر هم‌عصر وی محصول یا ایجاب ژانر یا نوع ادبی‌ای باشد که آنها برای آثارشان برگزیده‌اند. بهفر معتقد بود اگر کتاب «ریشه‌های زن‌ستیزی در ادبیات کلاسیک فارسی» از چنین منظری نیز به تحلیل آثار شعری می‌پرداخت شاید ما با پرسش‌ها و تحلیل‌های دیگری روبرو می‌شدیم.

بهفر نقد دیگری را هم بر اثر وارد دانست و آن تمرکز مولف به شخصیت‌ها به عنوان فاعل بود. او گفت: «نویسنده از صفت زن‌ستیز یا ... استفاده کرده و درواقع صفت فاعلی به کار برده است، درحالیکه بهتر بود بگوییم زن‌ستیزی. ما از زندگی خصوصی و ویژگی‌های اخلاقی بزرگان ادبیات کلاسیک‌مان اطلاعات معتبر زیادی در دست نداریم. من می‌پذیرم که خارج از دایره ژانر ادبی، شخصیت هر فرد می‌تواند موجب گرایش او به یکی از مفاهیم مطرح در قبال زنان باشد، ولی به صراحت هم نمی‌توان در مورد شخصیت این افراد قضاوت کرد و کاش به جای گفتن اینکه مثلا فلانی زن‌گریز است نوشته می‌شد که در فلان اثر نشانه‌های زن‌گریزی به چشم می‌خورد و...»

بهفر به جمله مطرح شده توسط دو سخنران پیشین، حسینی و خطیبی، در خصوص اینکه مثلا آنچه خاقانی در مورد دخترش گفته در شان شاعر گرانسنگی چون خاقانی نیست، اشاره کرد و ضمن توجه دادن به مقوله فرهنگ مسلط زمانه افزود: «به باور من خاقانی در نوشتن این شعر خدمتی مهمی را به انجام رسانده؛ چرا که توانسته اصول ایدئولوژی حاکم بر زمانه خود را به ما نیز انتقال بدهد و در واقع حتی اگر کسی چیزی که ما امروز بد می‌دانیم را ثبت کرده، همین ثبت و انتقال آن باید مورد تامل قرار بگیرد.»

وی در پایان سخنانش نقد موجود در کتاب را نقدی توصیفی، ذهنی یا سابجکتیو خواند و آن را کمتر مبتنی بر مستندات دانست. بهفر معتقد بود: «در جاهایی از کتاب حتی نقد معطوف به قصد نویسنده را هم می‌توان مشاهده کرد که از رویکردهای ضعیف نقد ادبی محسوب می‌شود؛ مثلا مولف از نیت فردوسی یا عطار صحبت کرده، در حالیکه معلوم نیست چگونه امکان دست‌یابی به آنها را پیدا کرده است.»

کانون زنان ایرانی

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

صیغه: احتیاج یا تحقیر زن ایرانی

مدرسه فمینیستی: درباره صیغه (ازدواج موقت) تاثیر و تبعات اجتماعی و حقوقی آن بر زندگی زنان در سایت مدرسه فمینیستی مطلب متعددی منتشر شده است. از جمله دیدگاه های موافق و مخالف مجالی برای استدلال داشته اند، (مقالات سلسله وار از جمله: «صیغه، سنتی مفید و ارزنده» (بخش اول و بخش دوم) به قلم دکتر محمد برقعی، «صیغه و عقوبت رابطه جنسی» نوشته نوشین احمدی خراسانی، «صیغه، امتداد منطقی ‌نهاد ازدواج در ایران» به قلم دکتر حسین باقرزاده، «صیغه، از نگاه سنت گرایان متجدد» به قلم محمد غزنویان، «صیغه: سنتی غیرانسانی، محصول حاکمیت مردسالار» نوشته دکتر ناهید توسلی، «صیغه و عفونت رابطه اخلاقی» به قلم فرهاد شرفی، «سخنی با منقدان صیغه» نوشته محمد برقعی) و آخرین آن هم مصاحبه با مینو مرتاضی است. همه آنچه تاکنون منتشر شده صرفا بیان دیدگاه های نظری افراد بوده است اما در نشست این ماه گروه «مطالعات زنان انجمن جامعه شناسی» زمینه ها و پیامدهای ازدواج موقت برای زنان مورد بررسی قرار گرفت. شاید نتایج 2ساله این تحقیق که پایان نامه کارشناسی ارشد معصومه پریشی است پاسخ گوی بسیاری از مسائل برای هر دو گروه موافق و مخالف باشد. پایان نامه ای که زحمت زیادی برای آن کشیده شد اما در جلسه دفاع با کارشکنی داور پایان نامه روبرو شد و اگر سعه صدر معصومه بریشی و دفاع دکتر اعزازی نبود جلسه دفاع کنسل می شد!
در ابتدا دکتر شهلا اعزازی به تعریف خانواده مدرن و تاثیر ازدواج موقت بر این نهاد پرداخت. اعزازی گفت: امروزه در ایران ازدواج موقت همخوان با زندگی مدرنیته نیست . چگونه دولت می خواهد این دو پدیده را ادغام کند. اگر ازدواج موقت رواج یابد با مشکلاتی روبرو می شویم که فعلا نداریم. یعنی نه تنها مشکلات گذشته را داریم بلکه مشکلات جدید را هم خواهیم داشت.

وی سپس به روند شکل گیری خانواده هسته ای اشاره کرد و ادامه داد: در حال حاضر در غرب انواع و اقسام خانواده وجود دارد. در ایران هم در کنار خانواده هسته ای با اشکال دیگر خانواده ،مادر و کودک تنها ، پدر و کودک تنها یا خانواده بدون فرزند که نمی خواهند فرزند داشته باشند روبرو هستیم. شرایط اجتماعی جدید مشکلات اجتماعی را به همراه دارد. در همه دنیا سیاست مداران محافظه کار از برگشت به ارزشهای خانواده صحبت می کنند. در ایران خانواده ارزش بالایی دارد. این استاد دانشگاه افزود:در خانواده ماقبل مدرن مردان رئیس خانواده بودند در خانواده مدرن عضو خانواده هستند. شکل کنونی خانواده بعد از انقلاب صنعتی بوجود آمده و عشق عامل اصلی شکل کیری خانواده است در مقابل وفاداری هم مطرح می شود. درحالی که در غرب حتی در روابط خارج از ازدواج وفاداری مهم است و خیانت باعث تمام شدن رابطه می شود اما ترویج ازدواج موقت سبب عدم وفاداری می شود.

دکتر شهلا اعزازی در ادامه افزود: درترویج ازدواج موقت اصلا مسئله زنان در میان نیست و نگاه کاملا مردانه است. براساس آمارهایی که از تحقیق ارزش ها و نگرش های ایرانیان در سال1382 بدست امده 2/87درصد مردان و 96درصد زنان مخالف ازدواج مجدد بودند البته درباره ازدواج موقت آماری نداریم. آنچه دولت مردان از قانونی کردن ازدواج موقت عنوان می کنند ضابطه مند کردن نیازهای جنسی مردان است. انگار نیاز جنسی مردان هیولایی است که بر تمام زندگی آنها سایه افکنده است. مردان بعد از یک ساعت می توانند مجددا ازدواج موقت دیگری داشته باشند اما زن باید 30تا45 روز عده نگه دارند پس نیاز جنسی زن در این مدت چه می شود؟ مردان متاهل می توانند در سفر برای پاسخ به نیاز جنسی اشان ازدواج موقت کنند اما همسران این مردان با نیاز خود باید چه کنند؟ باید پرهیز جنسی داشته باشند. این چه پدیده ای است که دارند وارد خانواده می کنند؟ خانواده یعنی پدر،مادر و فرزندان اما با ترویج ازدواج موقت ما مادر و فرزند خواهیم داشت.

ضابطه مند شدن یعنی چه؟ یک رابطه نامشروع با خواندن یک عقد مشروع می شود فایده آن برای جامعه چیست؟ بعد از یک ازدواج موقت یک ساله منجر به حاملگی زن چطور باید مرد را پیدا کند؟ اگر مرد توانایی ازدواج دائم نداشته حالا چطور می تواند از زن نگهداری کند؟ بچه را باید چه کند؟ به مادر بسپارد ؟به خانواده خودش بدهد؟ اگر متاهل باشد چه اتفاقی برای زن و کودکش خواهد افتاد؟ بنابراین می بینیم دولت به جای اینکه وظایف خود را بدرستی انجام دهد آنها را به خانواده ها تحمیل می کند.

وزیر آموزش و پرورش که از ازدواج دختران دانش آموز ابراز خرسندی می کند به پیامدهای آن نیز فکر کرده است؟ اگر نوجوانان ازدواج موقت کنند کجا باید همخوابگی صورت بگیرد؟ در خانه پدر و مادر؟ خانواده ای که پسرش هر روز یک صیغه به خانه می آورد دیگر چه خانواده ای خواهد بود؟ دولت می گوید من پول ندارم کار ایجاد کنم پدر و مادر باید خرج فرزندانشان را بدهند. باهنجار کردن ازدواج موقت کسانی که این عمل را انجام می دهند خانواده مدرن را در معرض خطر قرار می دهند. برای مشکلات امروزی باید راه حل های امروزی یافت در جامعه ای که بکارت مهم است چگونه از خانواده می خواهیم به دخترش اجازه استفاده از این حق شرعی را بدهد؟

این استاد دانشگاه گفت: درغرب سعی می شود راه زندگی به جوانان نشان داه شود و دولتها در زندگی خانوادگی دخالت نمی کنند اما امکاناتی بوجود می آورند که براساس آن افراد انتخاب آزادانه داشته باشند. دغدغه عده ای در ایران بالا رفتن سن ازدواج در ایران است اما این یک پدیده جهانی است به جای راه انداختن ازدواج دانشجویی و ازدواج دختران دبیرستانی که البته در اصل وسیله ای برای ممانعت از ادامه تحصیل زنان است اجازه دهند مردم خودشان راه بهتر را انتخاب کنند. اعزازی ادامه داد: دولت همه مسائل را به دوش خانواده ها نیندازد با آموزش مهارت های زندگی، ایجاد شغل، تغییر در قوانین خانواده به گونه ای که حقوق زنان در نظر گرفته شود برای کاهش مشکلات خانواده ها قدم بردارد.
در ادامه جلسه، معصومه پریشی به ارائه نتایج تحقیقات خود پرداخت. وی گفت جامعه آماری من 28نفر بوده که یا در عقد موقت بودند یا مدت آن تمام شده بود. زمان عقد بین حداقل 1ساعت و حداکثر 99 سال متغییر بود. اکثرا زنانی که عقد موقت می شوند بیوه هستند البته در بین مورد های من یک دختر مجرد25 که با مرد پولدار52 ازدواج موقت 99 ساله کرده بود وجود داشت که باهم مشکل پیدا کرده بودند. در این تحقیق زنان رنج سنی بین 25تا52 سال داشتند. بیشتر این زنان شاغل نبودند. برخی پرستار سالمند یا کارکنان خدماتی بودند یک مورد هم وکیل بود. اغلب این زنان به خاطر سکس صیغه نمی شوند؛ بلکه به علت نداشتن شغل و سرپناه، به ازدواج موقت تن می دهند.

این زنان بیشتر توسط دفتر مشاوره ازدواج موقت که در تهرانپارس توسط یک روحانی اداره می شود مردان را انتخاب می کنند. در اینجا حق انتخاب با زن است مردان به این مرکز مراجعه می کنند و مشخصات خود را ارائه می کنند. زنان براساس این مشخصات مردان را انتخاب و ازدواج موقت می کنند. همین آقای روحانی به آنها اتاق یا خانه اجاره می دهد که اجاره بها را باید مرد پرداخت کند. زنان در صورت تمایل بعداز پایان مدت صیغه یا مجددا با آن مرد دوباره صیغه می شوند یا اگر نخواهند بعد از پایان عده با دیگری ازدواج موقت می کنند. در این مرکز صیغه نامه و حق فسخ(که براساس قوانین به زن واگذارشده)داده می شود.

پریشی افزود: زنانی که صیغه می شوند معمولا پیشینه ای از آسیب هاب اجتماعی دارند یا مطلقه اند .زنان صیغه رو معمولا این مشکلات را دارند:

1-اعتیاد
2-خیانت همسر
3-خشونت خانگی
4-ازدواج زودرس و عدم مسئولیت پدیزی مردان

این کارشناس ارشد مطالعات زنان دلایل صیغه شدن زنان را موارد زیر عنوان کرد:
1-نیاز مالی
2-نیاز عاطفی و جنسی
3-ترکیب نیاز مالی و نیاز عاطفی و جنسی

پریشی تاکید کرد: البته نیاز مالی اصلی ترین دلیل صیغه شدن زنها است. بهزیستی و کمیته امداد کمک های ناچیزی می دهند که کفاف زندگی این زنان را نمی دهند. بنابراین سیستم رفاه اجتماعی ضعیف ایران یکی از دلایل صیغه شدن این زنهاست. زنان برای ورود به بازار کار هم مشکل دارند و معمولا به زنان دستمزد مناسب داده نمی شود و ورود آنها به بازار کار سخت تر از مردان است.

در احادیث اسلامی این ازدواج به مردانی که تمکن مالی ندارند پیشنهاد شده است چطور این مردان می توانند مشکلات این زنان را برطرف کنند؟ اما زنان از فرط استیصال مجبور به صیغه می شوند هرچند درآمد اندکی برای آنها دارد.

زنان باید بعد از ازدواج موقت و عدم تمدید آن برای ازدواج موقت بعدی، عده نگه دارند اما با کلاه شرعی با عنوان صیغه یک ساعته با عدم دخول، عقدهای چند روزه یا چند ماهه دارند.

یکی از این زنان، به نام فرزانه، از روی ساعت عقد می شد بعد از یک ساعت با فرد دیگری و همین طور در یک روز چندین بار به این عمل مبادرت می کرد. عامل اقتصادی انگیزه این زنان است. شرعی جلوه دادن این عمل سوءاستفاده از قوانین است و به کرامت زن خدشه وارد می کند همین طور به آسیب های اجتماعی دامن می زند.

دسته دیگر از زنان به علت نیاز جنسی و عاطفی ازدواج موقت می کنند. این زنان در شرایطی نیستند که بتوانند ازدواج دائم داشته باشند و برای این دسته نیازهای عاطفی بر نیازهای جنسی تقدم دارد. برخی به علت ترس از تنهایی و نیاز به هم صحبت، صیغه می شوند.

دسته بعدی به علت ترکیب نیاز مالی و عاطفی و جنسی تن به ازدواج موقت می دهند. اینها کسانی هستند که قرض دارند یا سرپرست کودکان خود هستند و به علت داشتن فرزند امکان ازدواج دائم ندارند و از روی ناچاری صیغه می شوند.

رضایت زنان از ازدواج موقت بر اساس مدت صیغه

صیغه 99 ساله
آن دسته از زنانی که صیغه99 ساله می شوند چون شبیه ازدواج دانم است رضایت بیشتری از این ازدواج دارند. منتها مشکلی که برای اینها به وجود می آید ندادن سهم ارث فرزندان این زنان از سوی فرزندان مرد حاصل از ازدواج دائم است.

صیغه بین 4 تا 5 ماه

در این مدل، زنان به علت بوجود آمدن وابستگی عاطفی رضایت عاطفی و جنسی دارند اما این دغدغه را دارند که باپایان یافتن این مدت اگر مرد مایل به تمدید صیغه نباشد چه کنند؟ در طول مدت صیغه تنش درونی دارند و معتقدند اگر مردی که به او دلبسنگی پیدا کرده اند حاضر به ادامه رابطه نباشد ضربه اصلی را زنها می خورند. اگر که مرد متاهل باشد، افزون بر تنش های درونی، احساس گناه هم دارند. این زنان اغلب مهریه ناقص دریافت می کنند و تازه مورد باج گیری مردان هم قرار می گیرند

کمتر از 4 یا 5 ماه

دراین گروه رضایت عاطفی جنسی متفاوت است. در این دسته نیاز عاطفی مطرح نیست بلکه نیاز مالی پررنگ است.

ندا یکی از مصاحبه شوندگان این گروه است او به علت تعدد روابط شوهرش با زنان دیگر، به تهران مهاجرت می کند. در تهران با مردی آشنا می شود که علاوه بر گرفتن 3میلیون و نیم پس انداز ندا او را تهدید می کند که از روابط اش با او فیلم گرفته است. ندا بعد از جدا شدن از او به دنبال سرپناه خانه ای را پیدا می کند که بعد می فهمد هم خانه ای هایش روسپی اند. او هم روسپی می شود اما بعد دفتر ازدواج موقت را پیدا می کند و از آن به بعد صیغه می شود و معتقد است به او آرامش روحی می دهد. ندا حتا زمانی که مهریه کامل دریافت می کند باز هم ناراضی است چون به آینده فکر می کند البته در بیشتر مواقع مهریه کافی دریافت نمی کند.

زنانی که به صیغه شدن به عنوان یک شغل نگاه می کنند معتقدند وابستگی عاطفی نباید پیدا کنند و گرنه ضرر می کنند.

نگرش زنان صیغه رو به ازدواج موقت

معصومه پریشی در بخش دیگری از شرح ماجراهای تحقیق اش گفت: این زنان نگاه منفی جامعه به خود را دارند و نگران آینده خود هستند چرا که معتقدند هیچ کس حاضر به ازدواج دائم با آنها نمی شود.

دسته ای دیگر اما موافق ازدواج موقت هستند به دلیل سابقه تلخی که از جدایی دارند و سخت طلاق گرفته اند. به علت عدم مسئولیت پذیری و آزادی این نوع ازدواج را برای زنان بیوه مناسب می دانند.

دسته دیگر صیغه را هرزگی اسلامی می دانند اما به علت مشکلات مالی مجبورند به این رابطه تن دهند بنابراین این نوع ازدواج برای آنها تنش زاست و احساس تنفر از صیغه بودن دارند .

واکنش جامعه نسبت به ازدواج موقت

کارشناس ارشد مطالعات زنان عنوان کرد: این زنان ازدواج موقت خود را پنهان می کنند و اگر به طور تصادفی خانواده هایشان متوجه شوند مخالفت می کنند. برخی زنان به فرزندانشان اطلاع می دهند.

مردها هم این نوع ازدواج را مخفی می کنند و اگر خانواده باز به طور تصادفی بفهمد به این زنان نسبت ناروا می دهند ، بی احترامی می کنند و از تبدیل ازدواج موقت به دائم ممانعت می کنند.

سلامت ازدواج موقت

پریشی بیان کرد: در ایران آموزش جنسی نداریم و افراد آگاهی کمی در این زمینه دارند. زنان صیغه رو تحصیلات پایینی دارند و اطلاع چندانی از سلامت جنسی نداشتند .از ایدزو هپاتیت چیزی نمی دانستند. مردها از کاندوم استفاده نمی کنند البته زنان نیز اطلاعاتی در باره کاندوم ندارند. این زنان درمعرض خشونت جنسی هستند و مردان از آنها درخواست های غیر متعارف جنسی –رابطه مقعدی - دارند. مردها فکر می کنند باتهدید ودادن پول حق دارند هر نوع با این زنان برخورد کنند. برخی از مردها از نظر زنان خیلی وحشی هستند فیلم های پورنو تماشا می کنند و می خواهند همان برنامه را با زنان صیغه ای داشته باشند

ازدواج موقت مردان از دید زنان صیغه رو

به نظر زنان ازدواج موقت مردان مجرد طبیعی است و زنان مردان مجرد را ترجیح می دهند. اما ازدواج موقت مردان متاهل را هوسرانی می دانند.

برخی از مردان متاهل به زنان صیغه رو درباره ازدواج موقت خود دلایلی مثل سردمزاجی همسر، پریود بودن، بیرون آوردن رحم و خشک و بی احساس بودن عنوان می کنند.

در انتها این کارشناس ارشد مطالعات زنان از عدم تمایل ازدواج دائم مردان مجردی که صیغه می کنند گفت: و اینکه بدین وسیله سبب کاهش شانس ازدواج دائم زنان و دختران می شود و پیامدهای دیگری برای جامعه خواهد داشت.